مهرسامهرسا، تا این لحظه: 12 سال و 2 ماه و 16 روز سن داره

مهرسا فرشته آسمانی

3ماه و 2 روز

امروز جمعه 23 آبان. دختر گلم 3ماهو 2روزش شد،  از روز قبل ما خونه بابایی مونده بودیم دایی بهزادشون ساعت 10 بعد از شام رفتن تهران، منو مهرسا رو هم رساندن خونه و رفتن.  ...
23 آبان 1393

آمدن دایی بهزاد و خانواده

5شنبه 22 آبان رفتیم خونه مامانی مریم چون دایی بهزادشون از تهران، اومده بودن مامانی زنگ زد گفت بیاین اینجا،  ما هم رفتیم شبم پسر دایی صدرا جون نذاشت بیایم خونه، گفت پیشم بخوابیمن ما هم موندیم تا جمعه شب، بابا کار داشت رفت دایی بهزاد ساعت 10:30شب ما رو رسوند خونه و رفت تهران. خیلی این دو روز خوش گذشت وقتی اومدیم خونه یه ذره گریه کردی فکر کنم به خاطر این بود که از جای شلوغ اومدیم جای خلوت تازه اونجا همه حسابی تحویلت گرفتن تو هم خودتو براشون لوس می کردی الان یه هفته است که خنده هات صدادار شده قبلا بی صدا میخندیدی الان وقتی از خنده غش می کنی با صداست.  اینم عکس مهرسا خانم موقعی که دایی بهزاد و بابایی توی حیاط داشتن جوجه کباب درست میک...
23 آبان 1393

تولد دخترعمه جون

امروز 4شنبه 21 آبان بود که نفس مامان 3ماهه شد.شب به اصرار عمه طاهره رفتیم خونشون تولد عارفه جون بود خیلی خوش گذشت مهرسا خانمم اصلا اذیت نکرد گل دختر مامانه دیگه، عزیز دل مامان وقتی هم اومد خونه شیر خورد و خوابید .تولدت مبارک عارفه جون   ...
21 آبان 1393

اولین روضه

امروز 2 ماهو 28 روزت میشد ، قرار بود بریم خونه دوست مامان منیژه ، روضه همش دعا میکردم اونجا اذیت نکنی ساعت 3 آماده شدیم با مامانی مریم رفتیم اولین مهمونی ای بود که میبردمت وقتی رسیدیم اول خواب بودی ولی بعد شیر می خواستی یه ذره که خوردی از روی کنجکاوی شروع کردی همه جا رو نگاه کردن بعد بچه ها رو نگاه می کردی وقتی خوابوندمت که شیر بخوری نخوابیدی دوست داشتی همه جا رو نگاه کنی بعد یه خانمی اومد تو رو بغل کرد یه مدتی گردوند چند نفر از خانمای توی اتاق از تو خوششون اومده بود وقتی هم که از توی اتاق اوردمت بیرون مامان منیژه باهات بازی کرد خلاصه دل خیلی ها رو برده بودی مامان قربون اون کنجکاویت بره همه جا رو با دقت نگاه می کردی هر کاری کردم نخوابیدی بعد...
20 آبان 1393

سالگرد ازدواج مامان و بابا

  14 آبان سالگرد ازدواج مامان و بابا سلام زندگی مامان ، امروز 14 آبان سالگرد ازدواج من وبابا بود گل دختر امروز 2 ماهو 23 روزه شد منتها ما خونه بابایی بودیم .هر سال چنین روزی رو منو بابا برای شام میرفتیم هتل جهانگردی اما امسال به خاطر تو نرفتیم ،هنوز میترسم تو رو بیرون ببرم چون هنوز 3 ماهت کامل نشده ولی بابا قول داده سر فرصت ما رو ببره در ضمن بابا یه شاخه گل رز برام خریده به همراه یه کادو ناقابل، خیلی خوشحالم که ششمین سالگرد ازدواجمو در کنار دختر گلم و شوهرم هستم .     ...
19 آبان 1393

مهمونی خونه عمه طاهره

3شنبه 6 آبان نفس مامان 2 ماهو 10 روزش شد . شب قراربود با عروسک مامانوبابا رضا بریم خونه عمه طاهره، صبح خونه مامانی مریم بودیم مامانی برامون سبزی خریده بود تا قرمه درست کنیم وقتی رفتیم خودشون از 10 کیلو سبزی فقط مقدار کمی برای پاک کردن مونده بود نشستم کمک کردم تو هم دختر خیلی خوبی بودی مامانی مقداری جعفری هم برای من گرفته بود تا سوپ درست کنم شیرم زیاد بشه گل دختر مامان بخوره بابا رضا هم ساعت 8اومد تا بریم خونه عمه طاهره قبل از رفتن دو دست از لباسهایی رو که روی سیسمونی بود تنت امتحان کردیم متأسفانه تو از لباس عوض کردن خوشت نمیاد کلی گریه کردی اخرم اون 2دست برات تنگ شده بود نمیدونم چرا بیشتر لباسات اینطری شدن یا خود بلوز اندازته و یا خود شلوار ...
16 آبان 1393

اولین محرم

امروز یکشنبه اول محرمه پارسال از نفس مامان خبری نبود ولی امسال یه دختر کوچولو خوشگلومامانی دارم که 2 ماهو 13 روزشه .پارسال اکثر شبا میرفتم عزاداری امامزاده علی بن جعفر ولی امسال چون کوچیکی و من میترسم سرما بخوری تصمیم گرفتم جایی نرم به جای اون هرشب بابا مارو میبره خونه مامانی مریم تا تنها نباشیم باباییشونم به خاطر تو از اول مهر بخاری گذاشتن ماهم شوفاژارو روشن کردیم. مامان فدای اون ژستت بره .     ...
15 آبان 1393