مهرسامهرسا، تا این لحظه: 12 سال و 2 ماه و 13 روز سن داره

مهرسا فرشته آسمانی

دومین واکسن

دیروزگل دختر مامان 2ماهگیش پر شد رفت توی 3ماه ، امروز سه شنبه چون دیروز تعطیل بود باید تورو برای واکسن میبردم مرکز بهداشت،از صبح غصه خوردم چون  اینقدر دیگران منو از واکسن بچه ها ترسوندن همش میترسم تب کنی به خاطر همین به بابا گفتم دیرتر بریم ساعت 11:30بیا دنبالم بریم واکسن 2ماهگی عسل مامانو بزنیم.سر ساعت 11:30 رفتیم مرکز بهداشت برای واکسنت من تو رو به بابا دادم تا تورو ببره واکسن بزنه چون من دلشو نداشتم  واکسن یکی به پای راست و یکی پای چپ و قطره فلج هم بهت داد تا بخوری وقتی کار مسئول بهداشت تمام شد بهم گفت بهش شیر بده تا ساکت شه بابا هم تورو به من داد تا بهت شیر بدم وقتی آوردیم خونه بلافاصله حوله گذاشتم توی فریزر تا خنک شه بعد بهت ش...
22 مهر 1393

کادوی زایمان

امروز 20 مهر بود از چند روز قبل بابا میخواست برای مامان کادو بخره، او میخواست طلا بخره که من بهش گفتم گوشی بهتربالاخره امروز صبح رفتیم خریدیم. باب رضای نازنین دستت درد نکنه     ازت ممنونم.  ...
20 مهر 1393

اولین مهمونی

48 روزگیت مبارک دختر گلم، امروز خونه بابایی نعمت بودیم چون از دیروز دایی بهزاد و زن دایی و صدر اومده بودن و ما هم طبق روال گذشته اونجا لنگر انداخته بودیم ، نهار خونه بابایی رمضون دعوت بودیم، عمه ها هم اونجا بودن با مهرسا جون کلی بازی کردن ، عصر دوباره برگشتیم خونه بابایی نعمت.     ...
10 مهر 1393

40 روزگی

امروز 1 ماهو 10 روزته یعنی 40 روزت شده حال مامانت تا اینموقع زیاد جالب نبود با ورود به ماه دوم حال منم بهتر شد و تونستم بهتر بهت برسم دختر گلم حالا دیگه لبخند میزنی دل همه رو بردی البته قبلا هم توی خواب لبخند میزدی ولی الان بیشتر برای مامان لبخند میزنی برای دیگرون موقعی که سر حالی میخندی وقتی هم سرحال نیستی اخم می کنی .عکس مهرسا خانم موقعی که از خواب بیدار شده . لبخند مهرسا خانم اخم مهرسا خانم ...
1 مهر 1393

30 روزگی

امروز 21 شهریور منو بابا تورو بردیم مرکز بهداشت قد و وزن و دور سرت خوب بود وقتی اومدیم خونه مامانی زنگ زد بریم اونجا دوباره ساک لباس جمع کردیم رفتیم اونجا اصلا بگم نیایم خونه بهتره چون هر روز زنگ میزنن بیاین اینجا خیلی مامانی و بابایی دوستت دارن همش می گن اینجا بمونین .     ...
22 شهريور 1393

20 روزگی

وقتی 15 روزت بود منو بابا رضا تورو با ترس بردیم مرکز بهداشت تا وزن کنند که مرکز به ما گفت هم دور سر و هم قدش خوبه ولی وزن تغییری نکرده که عادیه بچه ها وزن کم می کنند .یادم رفت بگم وقتی 5 روزت بود بابا و مامانی تورو بردن برای آزمایش خون از کف پا . خب الان از خونه مامانی اومدم ولی تنهایی با تو خیلی سخته فکر کنم دوباره برم اونجا.فقط موقعی که فامیلای بابا بیان میام خونه وگرنه برای فامیلای خودم همون خونه بابایی می مونم .وقتی گریه می کنی خیلی سخت میشه فهمید چی میخای از اینکه باهات تنها بمونم و نفهمم چی میخای میترسم .   ...
13 شهريور 1393

روز دختر

امروز 6 شهریور روز ولادت حضرت معصومه ( روز دختره) مهرسا جون 15 روزست منو بابا به این مناسبت برات زنجیر خریدیم مامانی مریمو بابایی هم برات گوشواره توپی خریدن. عزیزم عمرم روزت مبارک. 
6 شهريور 1393

10 روزگی

تا امروز سعی کردیم منو مامانی تو رو هر روز حمام ببریم در کل بگم مامانی چون من اصلا نمی تونم درست و حسابی راه برم خب مامانی طبق سنت قدیمیا به بدنم روغن مخصوص زد بعد رفتم حمام خیلی خوب بود انگار تمام بدنم نرم شد . روز 8 هم برای کشیدن بخیه رفتیم پیش خانم دکتر.اینم بگم دایی بهزاد خونه ما بود می خاستن برن تهران که مامانی تو رو بدون پوشک  گذاشت بغل زن دایی نزدیک بود روش خرابکاری کنی که به خیر گذشت . قراره از فردا 1 هفته برم خونه بابایی ، وقتی اومدم برات می نویسم .   ...
3 شهريور 1393

4 روزگی

امروز جمعه 4 روز از لحظه به دنیا اومدنت می گذره اصلا باور نمی کنم که به دنیا آمدی دیروز به سختی اومدیم خونه خیلی خوشحالم که الان خونه خودمم و می تونم راحت تورو بغل کنم ولی نمیدونم چرا اصلا حوصله شلوغی و گریه هاتو ندارم 3 شبه خوب نخوابیم اصلا بگم 2 ماهه آخر بارداریو همین طور این 3 شبو خوب نخوابیدم خستم دلم می خاد بخوابم ولی از درد نمی تونم . هر کسی میاد دیدنم میگه استراحت کنم اما نمی شه اینقدر درد دارم که نمی تونم بخوابم اصلا حوصله شلوغی و گریه هاتو ندارم دکتر بهم گفت به خاطر داروی بیهوشیه تا 40 روز کم کم خوب می شه ولی تاثیر دارو تا 1 سال شاید 2 سال روت بمونه . منو بابا خیلی دوستت داریم همین طور خیلی خوشحال از اینکه صحیح و سالم به دنیا آمدی ....
1 شهريور 1393